همدمی سرد

آن شب که رفتی از کنارم با غمی سرد
بر گونه ام پاشیده بودی شبنمی سرد

بوران و برفِ آن شبِ سرد زمستان
می برد جانم را به سوی عالمی سرد

می سوختم در کوره ی آهنگری تا
چشمم به جای خالیت بود و نمی سرد

در چشم هایم جمع می شد داد می زد
افتاده کار من به دست آدمی سرد

از آن شب تاریک، تاریک است روزم
غم همدم جانم شد، آن هم همدمی سرد

در کوله بارم نیست غیر از آه جانسوز
یعنی که خو کرده نَفَس با ماتمی سرد

آهی که می جوشد پس از آن روی گونه
یک چشمه آب شور، با پیچ و خمی سرد
#از_مسیح_اسدی_پویا_مسیحا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.