سیلاب

افســوس که عــالــم همـــه را آب گرفتـــه
این عالمیـــان را همــگی خـواب گرفتــــه

افســوس که ایـن غــرقه خواب ابـــدی را
این گـردش پـر جــذبه گــرداب گرفتــــــه

امیـــــد ز کـف رفتـــــه و آمـال فســــرده
دریــای خروشــــان تب مــرداب گرفتــــه

توفیـــــر ندارد دگــرم دوسـت به دشـــمن
چون دون صـــفتی دامن احبــاب گرفتــــه

مسـت است کنـــــون زنگی بیـــداد زمانه
کز خون دل و دیـــــده می نـاب گرفتــــه

درپیـش نگاهم همه جا غرق سراب است
با آنکــه دو چشــمم سر ســـیلاب گرفتـه

سـوداگر ما بیــن چه زیـان ها زده بر ما
آن ســیم گران داده و ســــیماب گرفتـــه

گردون دل عشـــاق به زنجیـــر فتـــــاده
تصــویر دل غمــــزده در قاب گرفتـــــه

سرخیِّ شـفق تیره تر از چهره شـنگرف
نیــــلیّ فلک رنـگ ز عنــــاب گرفتــــــــه

عفــریـتـــه بـازیــــــگر دوران ز دل ما
هم توش و تـوان بـرده و هم تاب گرفتـه

لولی صفـــتان بر در میــخانه نشـــسته
عقبی طلبــان گوشـــه محــراب گرفتــه

پهنـای زمیــن پــر ز هیــاهـوی دو گانه
خورشــید زمان تیــره و مهتــاب گرفتـه

معـنای سـخن نزد سخن سنج تمام است
یعنی که سـخن بهـره از این باب گرفته

مریم محبوب

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *