شعر: میان شاعر: مجید کرمی

میان خشکی و دریا  اسیر رد بارانم
اگر چه رفته ای اما همیشه با تو  می مانم

قسم خوردم که بعد از تو نگردم همدل دریا
ولی دریای چشمانت مچاله کرده ایمانم

سرانجام جنونم را  نمی دانم چه خواهد شد
سرآغاز سکوتم را، من از چشم تو می خوانم…

خطوط ساده ی سردم هوای پر زدن دارد
همان شعری که بی پروا مرا کرده به زندانم

سفر کردم که بگریزم از این دنیای ناموزون
نمی آید چرا هرگز دوای درد و درمانم؟

غزل هم با تو جانانه  نمک گیر زمستان شد..
من و شعر و سکوت و شب،و بارانی که میدانم!

#مجید_کرمی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.