سر نمی خواهی مگر از من بکش شمشیر را

سر نمی خواهی مگر از من، بِکش شمشیر را
پاره کن از دست و پایم قید این زنجیر را

ای که می پرسی چرا در دام دل صیّاد رفت
عشق گاهی می کشد در بند آهو شیر را

چشم در چشمش شدم پلک از زمین برداشتم
تا قیامت می کشم جور همین تقصیر را

آسمان آرزو با ما سر یاریش نیست
تا به کی در سینه بارد آه بی تاثیر را

شوخ طبعی می کند گاهی خدا در سرنوشت
قسمت ما را ببین و بازی تقدیر را

ریختم عمری غزل را پیش پایت پیشکش
سر نمی خواهی مگر از من، بِکش شمشیر را

علی نیاکوئی لنگرودی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.