شعر زلال گلدان
.

ای گل که به گلدانی
وَز جملــه ی گلهـای بهــــارانی
دانم تو هم از غربتِ خود در قفسی نالی
دلتشنــه تـریـن عــاشـقِ بارانــی
در داخلِ زنــدانـی
*
آن ریشه کـه پیچانـدی
وآن تـارِ غمی کــه بر گلو رانـدی
از جملـه نشانـه هـای ازدیـادِ دلتنگـی ست
از فکـرتِ آدمی چـه هـا خواندی
اینگونـه گل افشاندی!؟
*
بــر لــذّتـــم افــزودی
وجدانِ خود از این جهت آسودی
امّـا مـن ِ دنیـا زده ، بیــرونِ تــــو را دیــدم
غـافـل ز درونتـم کــه می بودی
چون کوکب و داوودی
*
گلدانِ تـو تـاریک است
پاهای تو را چه کس بدینسان بست؟!
گلدانِ تــو را بــه تیـشه ی نــور در ایـن وادی
آهستــــه و نـرم بـایـــدی بـشکست
سرزنده تر و سرمست
*
وقتی که بهار آید
با سایـه ی نــورِ سبـز یار آید
در بـستـــرِ آزادیِ گلسِتــانِ احساست
گلواژه ای از عشق به بار آید
دل بـا تو کنار آید
.
دادا بیلوردی

2 thoughts on “تعریف شعر

  1. دزود بر جناب مهندس عظیمی، مجددا خوش امدید،لطفا لینک ارسال اسان شعر به سایت را در اختیار دوستان زلال سرا قرار دهید ، در ضمن ستونی هم برای اشعار زلال در سایت در نظر خواهیم گرفت

  2. تعریف شعر
    *

    شعر می دانید چیست؟
    شعر هم نوعی بهارِ زنـدگیست
    عالمی از واژه ها در باغِ دل پروردن است.
    شعر تقسیمِ سطورِ نثر نیست
    باید اندر شعر زیست
    *
    موسیقی در نظم هست
    نظم در آهنگ، شورِ بـزم هست
    گاه در یک قافیـه ، صد معنی و احساس بیـن.
    چارچوبِ نظم ها را عظم هست
    انسجـام و حــزم هست
    *
    ای بسا مُنشی که مُرد
    ای بسا نثری که مُهرِ « مُرد» خورد
    ای بسا کاهــی کــه بـا تبلیـغ، نامِ شعر یافت،
    بعدهـا در پنـجــه ی آتـش فـسـرد
    سهمی از جنگل نبـرد
    *
    نی که بی نایی شود
    دستِ باد افتاده هر جایی شود
    شعر در هر قالبی چه نثر و چه نظم و زلال
    بایدش چون شهرِ رویایی شود
    غـرق زیـبـایـی شود
    *
    دادا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.