فصل نوروز آمد
.
آسمان چادر ابری کشیدش
که شمس
چند روزی نتابد و بخوابد آرام
و در این آرامی
دشت گلستان شود
قطراتِ باران ، یار بوستان شود
بزدایند ، غمِ تنهایی
و «شریف» جان بگیرد در این آبادی
تا بخواند شعرش
نغمه های شادی
وَ تو برخیز زجای
و بچین دانه ی عشق
.
فصل نوروز آمد ، با همه سرسختی
سفره ات سین سلامت دارد!؟
و در آستین تو
دستی در آنسو پیداست
که بگیرد دستی ؟
و نباتی بدهد
تا شاید
کودکی از سر شوقش، بخنداند لب !؟
.
فصل نوروز آمد
پاک کن اشک یتیمان ، به آب
و بدستان قنوت
جامه ی اخلاص بدوز
و در این راه بسوز
که چو شمع
دور و برَت
عاشق و شیدا باشد
تا بماند نامت
با همه خوبی ها

با سپاس / علی شریفی ششم فروردین سال ۹۸

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.