غزل هم در نگاه من

غزل هم در نگاه من زمستانی به پا کرده…
 بهارم را چو زندانم  همانند عزا  کرده

شنیدم گفته بودی که مرا دیگر نخواهی دید
تو حق داری ! غزلهایم ، تو را سر به هوا کرده

من این تقدیر شومم را قبولش کرده ام اما
غزلهایم تو  را با من اسیر ماجرا کرده !!

دلم میخواهد از امشب نباشم عاشق باران
ولی باران همان اول مرا سهم شما کرده…

تو می خندی و می دانم دلت دیوانه تر گشته
همین لبخند گیرایت سر از جانم جدا کرده!

اگر باور کنی یا نه من عشقم را نمی بازم
نمی بازم اگر دنیا غمم  را جا به جا  کرده !

تو عاشق هستی و دانم که از من دل نخواهی کند
تو می دانی  که چشمانم چه شبهایی  دعا کرده!

خدا تصمیم تندش را به تجدید نظر داده
خدا عاشق شده انگار ، نگاهش رو به ما کرده!!

#مجید_کرمی
بهار /۹۸

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.