باز هم می ترسیم ، سخن آغاز کنیم
و چو ایام ِ قدیم ، نغمه ای ساز کنیم

ارتفاعیست بلند ، دورمان دیواریست
فرصت پنجره نیست ، همه جا بیزاریست

دین فروشی رایج ، حجم ِ بازار ،عجیب
همه در حال ِ سقوط ،همگی برده ی جیب

لاشخورهای مهیب ، با سپرهای بلند
در پی ِ سرزدن ِ بوی ِ صد لاشه ی گند

عمرمان را خوردند ، لحظه ها خوردنی اند
دست های من و تو ، لاغر و مردنی اند

معجزی نیست در این ، هجمه ی مسلخ ِ نور
مانده تنهائی ِ مان ، در مغاکی از گور

تا خدا گم شده است، خنده های من و تو
زیر این سقف ِ شکست، خنده های من و تو

آسمان هم خشکید، ابرها پوسیدند
قرن ِطاعون زده را ، همگان بوسیدند

لاشخورهای نجیب؛ فرصت ِ مهمانیست
سفره ای از گنداب ، وقت ِ چَه چَه خوانیست

هیچکس اینجا نیست ، لاشه ها آزادند
دست های من و ما، در پناه ِ بادند

اکرم بهرامچی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.