شعرِدختری به نام پاییز

از دختری بنام پاییز در خزان می گویم
از آن اسیر باران و برگریزان می گویم

از بانویی که در اشعارم گم شده است
عروسی که در غم و ماتم جا مانده است 

از دلی می سرایم با چشمان گریان
که از عشق ترسیده و شده پشیمان

روایت ها دارد از عهد قدیم
دلش گنجنه ایست از درد الیم

لبش شیرین و طعنه به حلوا می زند
کلامش مرهم به زخم ها می زند

از هر گیسویش هزاران غزل آویزان کرده است
در سینه اش هزاران داستان پنهان کرده است

دختر اشعار من از بس که زیباست
بهشت پنهان و بسیار دلرباست

چشم وسیع میخواهد دیدن گل رویش
هزاران گل یاس پیچیده در مویش

دختر اشعار من سال هاست که بیمار است
درد و غم و غصه در دلش بی شمار است

چرا که به تاراج خزان، رفته است بهارش
به یغمای زمستان،رفته است حسن جمالش

جلیل میاحی

1 thought on “شعرِدختری به نام پاییز

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.