هر شب دستهای مادرم را کنده کاری می کنم روی قصه ای که یک سر دراز دارد.
با پلاکی که به گردنم کوبیدی گلویم پایین تر نمی رود باید از این شعر دیوانگی را بیرون کشید، بست به دست وپایی که مرا گم می کنند
خودت را پیدا کنی بهتر است
ابرها که پیر بشوند، صدایم روی هیچ پوستی بند نمی شود که سری سفیدتر از تو به دنیا بدهم
حالا که قرار است ،پشت ویترین ببینمت جن های کفن پیچ شده را نشانم بده!
تعبیر جالبیست
قلبم هزار بار پلک می زند برای تو فیلم بازی کنم. از همین سطر خودت را انکار کني روی خاک جان مي ریزم نصف ورق هم برمیگردد به چندم شخص من ! دیگر ملاقات ممنوع از قلم افتاد، وقتی لهجه ات به ندیدن می زند
یکی اشکهای دریا را پاک کند تا هیچ شبی بدون اجازه نور نگیرد!
خوابهایی که معلوم نیست به کدام زمستان لبخند می زنند گل فروشی
می کنند شاید وقت برای خیانت زیادی ست
بگذار دندانهایم راهشان را کج کنند، روزی زیر سر ما هم گرم میشود!
مراقب این شعر باش! تا دلت بخواهد با سایه می رقصم، مثل تو مردن بلد نیستم، ممکن است مال کسی باشد ولی عادت کردم دنیا را برای قسم های بزرگتری بردارم و‌دورش بدهم!
اصلا بدون تو‌نمیشود برای جان لیلی افتاب نخورده مست بشوی!
به کسی برنخورد شعرها بوی خزه گرفته است

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.