سایه ای از اِبهام

در قالبِ یک شعور

شعوری نابینا و کور

بر تنِ عریان و سوخته

سوخته از رنجِ یک باور

باوری بیهوده و عقیم

می زند چنگ بر تنِ احساسم

می بندد پلک های مغزم را

محکم می فشارد گلویم را

خوره می افتد برجانم

بغض میگیرد نایم را

جنگ بالا میگیرد

میان منو باورهایم

در تابوتِ سرد و

یخ زده ی لحظه هایم

پیکرم می زند فریاد

از درد صد بی داد

می شکند آفتِ سکوت را

می بارد بر تن وجان آزادی را

بزن فریاد بزن فریاد

از درد این همه بی داد

جلیل میاحی

1 thought on “آفت سکوت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.