در سکوتی مرگبار،

تن یخ زده ام فریاد می خواهد،

چشمانم به دنبال روزنه ای می گردد،

و دستانم از غربت و تنهایی به دنبال گرمایی،

از آه هم کاری بر نمی آید،

چرا که در نای من خشکیده است،

همه جا تاریک و فانوسم کور با چشمانی کم سو

به دور خود می چرخم،

کم کم پلکهایم بسته،نای جانم رسته،رمق استخوانم رفته،

من مانده ام با تن یخ زده ای که همه می دانند

بی تو فقیر و ناتوانم،

غصه در گلویم ریشه کرده و تمام صدایم را بلعیده است،

حـالم خـوش نیست،

تـــو صـدایـم کــن.

جلیل میاحی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.