مادر

رحمان مولایی:
مادر کنار پنجره تابید گلدان را
ماه آمد و در گوشه ای خوابید گلدان را
عکس بهار آمد به سمت خانه و باران
بارید هی بارید تا فهمید گلدان را
شب زیر باران رفت و با دیوانگی کردن
بی وقفه تا وقت سحر رقصید گلدان را
عکس درخت توت حرکت کرد و رویانید
در شاخه هایش روح را تا دید گلدان را
مادر مواظب بود تا تازه نگهدارد
از اول پاییز تا هر عید گلدان را
مادر مواظب بود تا روزی نخشکاند
افتادن در سایه ی تردید گلدان را

اما زمان هی شب به شب رنگش عوض میشد
شب زیر نور شهرها تاریک تر می شد
دنیا به سمت تا کجا آباد می رفت و …
هی روزهای مرگمان نزدیک تر میشد

اما زمان هی روزها را تند تر کرد و …
هی خاک گلدان از شکفتن بی رمق تر شد
سی ساله بعد مادرم سرد و چروکیده
گلدان پیری بود که سی سال لاغر شد
و طبق عادت آمد و شبهای بی مهتاب
کم سو تر از چشمان شب تابید گلدان را
و بعد پشت پنجره سردش شد و با اشک
تا صبح با تنهائیش لرزید گلدان را…
رحمان مولایی
https://telegram.me/rahmanmoulayi

مطالب مرتبط

۱ دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *