غم هجران

دردِ رفتنت شعله کشید در دلِ ویرانِ من

می زند هردم آتشی به روح و جانِ من

امر کردن فراموش شوی تا سحر خوابم نبرد

آخرِ قصه این نبود که شوی عشقِ پنهانِ من

می تابد تب و تابِ غم هجرانِ تو

بر تنِ خسته و حیرانِ من

از غمت گریه و زاری کنم شب تا به روز

چشم می سوزد و می بارد از گریانِ من

طبیب نتواند کند درمان این دلِ محزون

کس نفهمید عشقِ تو بود خود درمانِ من

یاد آن شب که ماه رُخِ زیبای تو را دید گفت

نیست مثل تو ستاره ای در آسمانِ من

شاید در زیر خاک باشم بعد از این

زیر خاک عشقِ تو می ماند تنها مهمانِ من

جلیل میاحی

مطالب مرتبط

2 دیدگاه‌

  1. شعرتان مفاهیم عاشقنه داشت

  2. لطفا لینک ارسال مستقیم شعر را در تلگرام و گروههای مجازی به دوستان خود هم بدهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *