در نگاه شب

در نگاه شب
بدون هیچ مراسم سوگواری،درختان عاقل بریده می شوند
نهال های جوان،سوار بر گذر لحظه ها می شوند و بیهوده زمان را می تازند
غافل از گره ای که بر گلویشان بسته شده و روز به روز،تنگ و تنگ تر می شود
و به قفل آویزان به لب های دهان بی دندان،عادت کردند
خود را تکان می دهند و لباس زرد به تن می کنند تا تلنگری باشد بر یک آغاز باشکوه
آغازی با طلوع هزاران بغض نافرجام
و غروب هزاران غریبانگی بی هنگام
زمان به خواب رفته را،فریاد باید کشید
و در مسیر رودخانه ی محکوم به مرگ جاری باید شد
پوست گفتار های قدیمی را،به دور باید انداخت
و آینده را،آنگونه که می خواهیم باید نوشت
از اقیانوس شرم،گذر باید کرد
و به آرزوی از یاد رفته،باید رسید
کتاب بی سرانجام شعور بی خاصیت را،باید بست
و به رویاهای خفته ی گم شده ی آزادی باید رسید.

جلیل میاحی

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *