در باره ی وجدان

سلامت و سعادت چیست? و آن را باید در کجا جست? برترین دین چیست? سیستم اجتماعی سالم و صحیحتر چیست?
از آنجا که هر چیزی آثار و نتایجی دارد و خوبی و بدی هر چیزی از راه آن آثار و نتایج مشخص میشود! کم کم هر انحراف از مسیری خودش را به شکل نابسامانی و ازدیاد نارضایتی ها و هر درست روی خود را به صورت تعادل، سلامت، حس آرامش و رضایت نشان میدهد و این مطلب هم در باب کمال و سلامت فردی مطرح است هم کمال و سلامت اجتماعی.
سقراط راه درک سلامت و سعادت را دیالکتیک و گفتگوی عقلانی دوسویه و اعتراف به ندانستن برای کشف و درک دانش بیشتر می داند.
افلاطون راه آنرا پرهیز از عالم حس و پرداختن به خودسازی تا راهیافتن به عالم عقلانیت محض(عالم مُثُل).
تفکرات مولانا و سهروردی و بسیاری دیگر به این نگاه بسیار شبیه است، هر چند مولانا به خرد جمعی هم معتقد است و آنرا زمینه ساز درک بهتر می داند. همان چیزی که در داستان فیل و اتاق تاریک مطرح میکند و میگوید:
در کف هر یک اگر شمعی بُدی_اختلاف از گفت شان بیرون شدی.
یعنی هم اصالت را با عقل میداند هم با خودسازی و شهود.
شیخ بهایی در اصالت عشق میگوید:
«علم، نَبْوَد غیر علم عاشقی_ ما بقی تلبیس ابلیس شقی»
یعنی آدمها یا عاشقند یا جاهل و گمراه، هر چقدر هم که باسواد باشند!
یعنی دانش بدون عشق ورزی، گمراهی محض است.
حافظ هم همین را می گوید:
هر آنکه در این حلقه نیست، زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید.
عرفا طرفدار عشق و شهودند و با عقلگرایی چندان میانه خوبی ندارند.
در ادامه خواهیم گفت که مکاتب فلسفی زیادی هستند که همینگونه اند.
مثلا رمانتیکها عقل را واقع بین و قابل استناد نمی دانند، میگویند کار عقل، توجیه هوس است، آدم هزار دلیل می آورد تا یک‌ چیز را عقلانی جلوه دهد! باید دید «عاطفه» چه میگوید. عواطف انسانی، سلامت تشخیصشان بیشتر است.
این عده غافلند که عاطفه هم ممکن است بیش از حد غلیان کند یا بخشکد! و در معرض همان آسیبها باشد.
اما کانت. او هم با اصالت و کاربرد عقل در برخی موارد موافق نیست او بعضی از مسائل را جدلی الطرفینی میداند و عقل را در آنجا، فاقد صلاحیت و قدرت تشخیص میداند و میگوید در این مواقع باید به «وجدان» مراجعه کرد. در اینجا هم هر چند وجدان، یک ندای متعالی باطنی است اما باز راه بر نسبیت بسته نیست. چون حکم وجدان، تابع و اثرپذیر از ذهنیت و باورها و هیجانات و پیش فرضهای قبلی ست .
نیچه هم عین کانت و رومانتیکها و عرفا ، عقل را در ادراک بسیاری از امور ناکارآمد میداند و به نسبی گرایی معتقد است.او معتقد است هرکسی از یک منظر متفاوت به واقعیت نگاه می کند و این منظرها یک واقعیت را به چند واقعیت تبدیل میکنند، چیزی که زمینه ساز تفکرات هرمنوتیسین هایی مثل هایدگر و گادامر شد.
فقهای سنتی هم فقط فقه را قبول دارند، احکامی ثابت و لایتغیر مگر حکم ثانوی به امر ولی و مرجع دینی.
مارکس، اقتصاد را زیربنا و مقیاس می‌داند و به تحولات عمیق اجتماعی می اندیشد. از این حیث به نیچه شباهت پیدا میکند که معتقد است اصالت با قدرت است، تعریف اخلاق بسته به طبقه اجتماعی متغیر است و جهان به انسانهای قدرتمند بیشتری نیازمند است. مارکسیسم اقتصاد را زیربنا میداند نه فرهنگ را ، یعنی همه چیز، بند پول و غریزه است و اقتصاد که نباشد ارزشهای دیگر بی معنی اند.
از آنجا که عقل و وجدان ، خصوصیتی عام و همه پذیر و مشترک بین انسانهاست بنظر می رسد بهترین گزینه برای تعریف اخلاق حداقلی و رسیدن به سلامت و سعادت فردی و اجتماعی ، تعریف کانت باشد که با خرد جمعی به رأی صحیحتر اجتماعی در مقوله اجتماع و امور آن می انجامد.
تفکرات کانت مبنای تشکیل سازمان ملل متحد برای تحقق صلح جهانی شد ، هر چند عملا موانعی سبب تجلی بایسته آن شده است.
به هر حال تا حداقل ها رعایت نشوند نمی توان دل خوش به رعایت و برآورده شدن حداکثرها بود بقول معروف: الاقرب یمنع الابعد؛ اول نزدیک، سپس دور.
###
پس، “وجدان بهترین دین است.” وجدان ، ندای خدا در وجود انسان است. وجدان یعنی آنچه را برای خود می پسندیم برای دیگران هم بپسندیم و آنچه را برای خودمان نمی پسندیم برای دیگران هم نپسندیم.
بدیهی ست در این تعریف ، عقل ، عشق و هیجانات مثبت، علوم تجربی و شهود عرفانی هم حوزه و جایگاه خاص خود را دارند.

#رضا_زارعی
@reza_zarei_tanz

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *