درمشت شب

افاق شوهانی:
شعری از آفاق_شوهانی

سرزده در را کنار زدم
– من را ندیده‌اید؟
چند تن به تکاپو پاسخ را باخته بودند
– کیستی؟
[سایه‌ها را کنار زدم
– کیستی؟
در ازدحامِ بازار ترسیدم
کودکی شیشه‌ها را برق می‌انداخت
زنی به ترشی‌ها خیره شده بود، شاید
ویار داشت
مردی تسبیح می‌فروخت
دختری نگاه دویدم از پشت چادرم را کشیدم
– کیستی؟
– کیستی تو؟
در مشت‌ام شب
بر طول تیرگی‌اش راه‌ام را کج کردم
مشت‌ام را می‌بندم
برادران! خواهران!
– کیستم من؟
– کیستی تو؟
کیستم من؟
بورخس عزیز اکنون دیگر وقت فروریختن «کنگره»
کافکای عزیز! یک روز بعد از فروریختن «قصر» را می‌گویم
من راه برگشتن از دالان‌ها را برنداشتم از بر به جهد و جهالت آمیختم
دور ریختن از محاق باش
برای یکی از حرف‌ها یکی را بردار
چقدر بین وسوسه آمده باشد سیب یا سین دیگر
دریا از دریا پاک کن
اندازه کش آمدن زمین
لنگه به لنگه امتداد خطوط ساحلی آیا این حرف را بردارم از تسبیحِ دانه‌های شن
ریخته از:
«من مست و تو دیوانه» که برگردم
از سطرها بالا به پشت بام حرف حرف می‌آورد
لای سایه‌ی مردی
گم‌کرده در غبار، راه خانه
سین را لنگه به لنگه بنوشم؟
ها! ها؟ صد بار تو را گفتم.

از متن پرسش شما برخاسته‌ام
آیا می‌شود به قبل پرسش تزریق شوم
فعلی از افعال کائنات کتابتِ خطی قوم ثمود، معنی هر چیز شده‌یی
شده سخت چنان‌که فعلی از آن آدم
پارینه سنگی‌ست
گارد فعل پشت سر پرسش است
امان نمی‌دهم که آدم باشد گمان
جمله‌یی که بر گردنم سوسمار
تیغ آبدیده یا من؟

شعری از آفاق_شوهانی

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *