بی تو پریشانم

در زیر مهتابِ ماه می نشینم هرشب
در افکار یار غرق می شوم هرشب
با یاد تو بی تاب و بی خواب می شوم
بی تو بی حال و پریـشانم هرشب
رو به روی عکست غزلی می خوانم
گاه اشکی گاه بوسه بر آن می زنم هرشب
در سکون و سکوت شب تنهایم اما
تنـها با یاد تـو اسـتوارم هرشب
برگ می زنم کتابِ سرتاپا غلطم را
خطا را با خطا تصحیح می کنم هرشب
از بس که بی تاب روی ماه تو شده ام
مثل برگ درختی اسیر طوفانم هرشب
عشق تو حقیقتی بود در دل حیرانم
قصه هزارو یک شب شده مهمانم هرشب
ای عزیز دل تو بگو از جانم چه می خواهی
که پیوسته افکارت می بارد برسرم هرشب
طوفان برپا کن و برهانم زافکار بیهوده
که در افکار تو گم کرده ام خدایم هرشب

جلیل میاحی

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *